مسئول محتوای هر مقاله نويسنده آن است!
مواضع رسمی کانون در وبلاگ اصلی کانون منتشر می‌شود!

           4/23/2008

 

خاکسترستان

( برای ِ مهران )

مهران ِ شاعر ، بسته وبلاگ ِ متين‌اش
گويا ندارد دوست ، ديگر ، سرزمين‌اش
ديگر نمی‌خواهد کند با اهرمن جنگ
يا خود نشسته جای ِ ديگر ، در کمين‌اش !
يا خسته گشته ، شايد ، از کردار ِ بی‌مُزد
چون مهدی ِ سهرابی و ، صد همچنين‌اش
بی‌مُزد ، کردن ، کار ِ دل ، دشوار نَبوَد
خواهنده گر باشد نگاری نازنين‌اش
سر ، پاک گر شد ؛ گرزه‌ی ِ عشرت بخسپيد
ديگر چه سود ، آخر ، ز يار ِ مه‌جبين‌اش ؟
روزی ، دلاور مرد ِ ميدان‌های ِ کون بود
بلغور ، اينک ، می‌کشد موش از پسين‌اش !

من نيز هم ، گه‌گاه ، بيتی می‌سُرايم
بگذارد ار اين روزگار و ، تيغ ِ کين‌اش
گر صد بهشت ِ جاودان در پام ريزد
بيزارم از اهريمن و دين ِ مَبين‌اش !
از ما ربوده اهرمن ، سرمستی ِ عشق
با اين دروغين وعده‌های ِ حور ِ‌عين‌اش
ماييم نسل ِ سوخته ؛ خاکسترستان
پيچيده در اقصای ِ خاموشی ، طنين‌اش


از آدميّت ، می‌تواند شد تهی ، مرد
گر ديو باشد ديرگاهی همنشين‌اش
ايرانی از ريم ِ درون‌اش ، بود غافل
ناگه برون شد دست ِ ديو از آستين‌اش !

861227 و 870103

Labels:



           11/03/2007

 

شتر و خواب و پنبه‌دانه و قضايا

( شوخی با علمای ِ اعلام ؛ و تضمين ِ مثل ِ مشهور ) [1]

به قم روحانی‌ای در توی ِ خانه
چنين می‌گفت با زيد ِ شبانه
كه فاطی ! قُدّسَ سرُّه سرين‌ات !
الهی غش كنم بر لمبرين‌ات
بيا ای سجده‌ی ِ سهوت بنازم
رسالت‌وار ، پُر شهوت ، بتازم
بتازم من بر آن قدس ِ شريف‌ات
كنم انگشت در سولاخ ِ قيف‌ات
زنك می‌خواند با عشوه بهانه :
شتر در خواب بيند پنبه‌دانه !

عَلَم برخاست از روحانی ِ ما
درش بنهاد و ، با يك قل هُوَ الّا
بزد ديوار و در از هم فرو ريخت
زنك جستی زد و از زير بگريخت
بفرمود آية‌اللَّه : هی ! ضعيفه !
النگوهات خريده‌م ؛ توی ِ كيفه !
در آن وقتی كه زن شل كرد و وا داد
تمام‌اش را چو دل در سينه جا داد [2]
جناب ِ شيخ می‌خواند اين ترانه :
گهی لُپ‌لُپ خورَد ، گه دانه‌دانه !!

( 860811 )


?
پابرگ :
[1] خواندن ِ چندينی از سروده‌های ِ ميرزا علی‌اكبر صابر ( هوپ‌هوپ‌نامه ) ، مرا به حال و هوای ِ اشعار ِ تودگی ِ آن روزگار برد . صابر و نسيم ِ شمال و دهخدا و ...
[2] بيت ، ناظر به بيت ِ ايرج ؛ و مصرع ِ دوّم ، عيناً از اوست ( از عارف‌نامه ) .

Labels:



           3/05/2007

 

حماسة‌الاُخرَی

اگر سوی ِ ايران بتازد چنی
زنم بر سرش گرز ِ هفده منی
شود بوش ميّت ، دو لنگ‌اش هوا
به فرمان ِ آسيدل ِ پيشوا
برآرم هم از رايس يکسر دمار
که تا ويسکی گرددش زهر ِ‌مار
مگر نيز عبرت بگيرد ، که هان
پس ِ چرخ ِ‌دوک است جای ِ زنان
...
سيه‌پاره ترک ِ ملنگی کند
رود فکر ِ يک شوی ِ بنگی کند !

چنين گفت ترياکی ِ بَدخمار
که آن گرز- وافور ِ ما را بيار
بياور که هنگام ِ جنگ است و کين
حرام است اگر کون نهی بر زمين

بياييد ای قوم ِ پفيوز ِ من
که از ترس شد خون‌چکان گوز ِ من

چو حزبل برآرد سپاه از کمين
شود جيش ِ امريک زار و حزين
به طيّاره يک بار ِ ديگر کنم
مر آن برج‌ها صاف ، همچون عدم

مرا صاحب‌الامر باشد پناه
تو منگر که کارم شد اينک تباه
که شيطان ِ اعظم به من تاخته‌ست
همه تار‌و‌پودم برانداخته‌ست
سه‌ديگر که اين ملّت ِ بدگهر
شدستند از اهل ِ کوفه بتر
نه تنها به ياری نيايندمان
که خواهند ايدون بگايندمان
بر‌آنند اين دشمنان ِ جلی
که ريزند خون ؛ خون ِ سيّد‌علی
عجب روز برگشت و دين شد به باد
ز چشم‌آبی ، اين کافر ِ بدنهاد

...
رحيم ِ سپهبد ، نوان و دوان
رود بيت ِ رهبر ، پی ِ الامان
که دشمن بيامد فزون از شمار
گذاريد اين گرز‌بازی کنار
وليکن بُخوری شود ، نرم نرم
خزد پيش و ، گويد به آوای ِ گرم :
به من‌هم يکی گرز بدهيد وام
ايا مجتهد رهبران ِ کرام
که گيرم يکی دود ، رفع ِ خمار
برآرم ز کفّار يکسر دمار

دو‌چشم ابر ِ نيسان شده رهبری
بمويد چنين زار ، با اکبری

به نصراللَّه آن کون‌فراخ ِ دغل
بگو تا به کی همچو روباه ِ شل
ز پس‌مان ِ شير ِ جماران خوری ؟
کنون آمده وقت ِ جنگاوری
اگر راست گويی ز لبنان فرست
يکی لشکر از گنده‌گوزان فرست

فلسطينيان را بگو همچنين
که اسلام شد عرضه‌ی ِ جور و کين
کجاييد ايا خورده نان و نمک
ايا اهل ِ تزوير و دوز و کلک

بگو ای همه مسلمين ِ جهان
عراقی و مصری و سودانيان
پُکستانيان ، نيجری ، ليبيا
که خورديد سی‌سال از کون ِ ما
کجاييد ؟ اسلام از دست رفت
به کون ِ يکی کافر ِ مست رفت

کجاييد اهل ِ بسيج و سپاه ؟
ايا حزب ِ انصار ، روتان سياه !

...
وليکن در آن عرصه‌ی ِ گير‌و‌دار
همه مسلمين ، يک‌به‌يک ، الفرار

رجزخوان‌بسيجی ، شده پاک گم
بجوييد سولاخ ای اهل ِ قم
هم از پاسداران نمانده‌ست کس
که ناورد جويد همی يک‌نفس

همه لشکر ِ روز ِ غارت بُدند
چو شد سُمبه پُرزور ، بی‌رد شدند

کجا آن همه خيل ِ دستاربند ؟
يکی را نيابی ؛ ميفکن کمند
سپيد و سيه ، جمله بَلهُم شدند
به سولاخ‌هاشان همه گم شدند

ز انصار يک تن پديدار نيست
مکن داد و بيداد ؛ سودار نيست
مگس‌های ِ بی‌نام ِ صاحب‌زمان
فرو ريخت پرهايشان ناگهان

...
همه مؤمنان گشته سولاخ‌جو
که تا کس نپرسد که اسلام کو ؟!


نهم اسفند 1385


?
قطيعه ، از سويی هنوز ناتمام است ( و البتّه معلوم نيست بتوانم و حوصله کنم و ياری کند که آن را تمام کنم ) ، و از سوی ِ ديگر ، به پاره‌ای يادداشت‌های ِ توضيحی در حاشيه نياز دارد که فعلاً وقت نيست ...

Labels:



This page is powered by Blogger. Isn't yours?