|
وبلاگ اعضای کانون وبلاگنويسان ايران
| |
|
مسئول محتوای هر مقاله نويسنده آن است!
مواضع رسمی کانون در وبلاگ اصلی کانون منتشر میشود! 5/28/20099/15/2008رامتین سودمند همچنان در بازداشت و بدون تفهیم اتهام«رامتین سودمند» که در تهران زندگی میکند پس از اجابت درخواست شفاهی اداره اطلاعات مشهد جهت مراجعه و معرفی خود به آن سازمان از تاریخ 31 مرداد ماه 1387 تا به امروز (25 شهریور) 26 روز است که تحت بازداشت قرار گرفته است. تا این لحظه هیچ گونه اتهامی به وی وارد نشده است و حتی وکالت نامه وکیل مدافع را پس از 15 روز تلاش جهت امضا به او ندادهاند و همواره گفته میشود پرونده در حال رسیدگی و تحقیق است. بازداشت «رامتین سودمند» در پی تخریب مساجد اهل سنت، بازداشت روحانیون سنی و بازداشت هموطنان مسیحی صورت میگیرد و نشان دهنده آن است که هیچ گونه آزادی مذهبی در ایران توسط حاکمیت جمهوری اسلامی به رسمیت شناخته نمیشود. اجازه ملاقات با «رامتین سودمند» حتی پس از 26 روز داده نشده است. امروز نیز تلاش مادر او برای ملاقات فرزندش پس از ساعتها معطلی بی حاصل ماند و مادر و همسر او بسیار نگران وضعیت رامتین هستند. بدین وسیله از کلیه نهادهای حقوق بشری درخواست میگردد برای اجرای عدالت و جلوگیری از هرگونه پیامد ناگوار هر چه سریعتر نهادهای امنیتی و قوه قضائیه جمهوری اسلامی ایران را ملزم به رعایت قوانین بین المللی و حقوق بشر نمایند. «رامتین سودمند» فرزند زنده یاد کشیش «حسین سودمند» است. «حسین سودمند» در سال 1990 به جرم ارتداد و عدم انکار ایمان مسیحیاش در زندان مشهد اعدام گردید. 8/10/2008
یکبار با شمشیر، یکبار با حیله
چند سال پیش مقاله ای ترجمه کردم که عنوان آن این بود که نگاه کنید چه کسی به جانی اسلام را آموزش می دهد.. هنوز هم می توانید این مقاله را در سایت درفش کاویانی بخش مقاله های فارسی بخوانید. اما اینکه امروز دوباره تصمیم گرفتم چند خطی در این باره نویسم مقاله ی جالب خانم امیل امانی است. عربستان سعودی و ایران برای گسترش اسلام هزینه ی زیادی می کنند و تا حدود زیاید هم موفق می شوند. هرگز نمی دانم چگونه می توان جلوی گسترش این فاجعه را گرفت. من آن را فاجعه می دانم و شکی نیست که دنیایی غرب با گسترش اسلام به سوی بربریت سوق پیدا می کند. من هرگز در آمریکا زندگی نکرده ام که شیوه تبلیغات مسلمانان در مورد اسلام را ببنیم، اما می دانم که هر چه هست تبلیغاتی صادقانه نیست. برای آن هم دلیل دارم چون یک آمریکایی مسلمان شده را از نزدیک دیده ام. شرح این واقعه می تواند نشان دهد که چگونه مسلمانان اینبار به جای زبان شمشیر از زبان حیله و نیرنگ استفاده می کنند. البته ناگفته پیداست که هر کسی فریب نمی خورد. شخصی فریب می خورد که درهای اندیشه را به روی خود ببندد و هر چه را می شنود در بسته بپذیرد و آن را تجزیه و تحلیل نکند. روزی یک آمریکایی با یک زن ایرانی به دفتر ترجمه ی ما آمد تا نامه گواهی تولد فرزند خود را به انگلیسی بر گرداند. آقای آمریکایی خودش را مبارک محمد معرفی کرد. زن ایرانی او چادر نداشت، اما با یک هدبند موهایش را کاملاً پوشانده بود. آن هم در این هوای گرم تهران. خیلی برایم جالب بود که بدانم یک زن ایرانی چگونه با یک آمریکایی آشناشده و ازدواج کرده است. از خانم پرسیدم ببخشید می توانم بپرسم شما چگونه با یک آمریکایی ازدواج کردید.؟ خانم گفت: شوهرم در آموزشگاه زبان ما انگلیسی درس می داد. از آنجا با هم آشنا شدیم و ازدواج کردیم. از مبارک که از این به بعد او را همان مارک صدا می زنم پرسیدم برای چه به ایران آمده ای؟ در پاسخ گفت به خاطر تحقیق بیشتر در مورد اسلام. گفتم برای تحقیق بیشتر چرا پیش طالبان یا عربستان نرفتی؟ گفت نه ایران سمبول اسلام است. به او گفتم ایرانیها دسته دسته دارند از اسلام خارج می شوند آن وقت تو برای تحقیق در مورد اسلام به ایران آمده ای؟ چه چیزی تو را به اسلام سوق داده است؟ گفت: اسلام دین عطوفت و مهربانی است. گفتم این واقعیت ندارد. برای او آیه هایی از اسلام مثال زدم که گفته دست و پای مشرکین را به صورت چپ و راست بزنید. یا اهل کتاب را بکشید تا با خواری و ذلت اسلام آورند یا جزیه دهند. گفت این جنگها دلیل داشته است. همانطور که کسی به کشورت حمله می کند باید او را بکشی، جنگهای محمد حالت دفاعی داشته است. گفت در انجیل می گوید دشمن را بکش ولی نمی گوید چرا بکش ولی اگر در قرآن می گوید بکش بعداً در حدیث می توانیم بفهمیم علت این کشت و کشتار ها چه بوده است. با مارک که حرف می زدم احساس می کردم دارم با یک ایرانی دهاتی حرف می زنم که هنوز مقیاس تمیزی آب را به کر بودن آن می داند . اینجا مجال این نیست که از کوته فکریهای او بنویسم. چون اصلاً در باور من نمی گنجید که مردم آمریکا هم ممکن است مثل یک داهاتی ایرانی فکر کنند. مارک می گفت امام علی آنقدر مهربان بوده است که در حال گرسنگی غذای خود را به سگ می داده است. گفتم کسانی که این تبلیغات را برای تو کرده اند هرگز به تو صداقت نشان نداده اند. علی در یک روز سر 700 نفر یهودی را برید. مردی به این سنگ دلی که به انسانها رحم نکرده چگونه به حیوانات رحم می کرده است. جان انسان محترم تر است یا جان سگ؟ از این جمله ی من کاملاً متحیر شد و چند لحظه سکوت کرد. در یک جای دیگر از تناقضات قرآن برایش صحبت کردم. جا خورد . وقتی به او گفتم که در قرآن نوشته شده که هلال ماه برای تعیین ایام حج است باورش نمی شد. گفتم من کتابی در این زمینه سراغ دارم که در مورد تناقضات قرآن نوشته شده است. حوصله ی اینکه آن را به انگلیسی برگردانم ندارم. اگر فارسی بلدی بگو که آن را برایت ایمیل کنم. گفت فارسی من خیلی خوب نیست. ولی می توانم بفهمم. من ایمیلش را گرفتم و کتاب دین ارثی را که نوشته ی خودم در مورد تناقضات قرآن است برای او ایمیل کردم. بعد از چند روز یادم افتاد که سایت دکتر علی سینا که به زبان انگلیسی است بهترین منبع برای معرفی به اینگونه افراد است. آدرس آن را هم به او معرفی کردم. هر از چند روزی یک بار ایمیلی می زد و پرسشهای خود را مطرح می کرد. ولی ناگهان غیبش زد. من برای ایشان ایمیلی فرستاده ام و خواهش کرده ام که داستان مسلمان شدن خودش را برایم بنویسد. اگر او این کار را کرد حتماً نوشته ی او را در وبلاگ خودم می گذارم تا ببنید چگونه خطر اسلام دنیا را تهدید می کند. همین آقای مارک باعث شد که به این فکر بیفتم هر از گاهی مقاله های خود را به زبان انگلیسی بنویسم. چون وقتی به انگلیسی بنویسم مخاطبان بیشتری خواهیم داشت. 8/09/2008مسعود کردپور در منزل خود بازداشت شدتبریزنیوز- سرویس حقوق بشر: "مسعود کردپور"، روزنامه نگار و فعال حقوق بشر مقیم بوکان، توسط نیروهای وزارت اطلاعات در منزل خود بازداشت شد. "خسرو کرد پور" در گفتگویی تلفنی با سرویس حقوق بشر تبریز نیوز، با اشاره به این که چه دستگاهی حکم بازداشت برادرش "مسعود کردپور"، را صادر و نهاد بازداشت کننده کدام بوده گفت: برادرم "مسعود"، در روز پنج شنبه 17 مرداد 1387، برابر با روز خبرنگار در ایران، بواسطه حکم بازداشت صادره از سوی دستگاه قضایی بوکان توسط نیروهای اطلاعاتی وابسته به وزارت اطلاعات، در منزل شخصی خود بازداشت و به مکان نامعلومی انتقال یافته است. این روزنامه نگار مقیم کردستان، افزود: ماموران امنیتی در حالی که حکم قضایی ورود به منزل را داشتند به تفتیش ابزارهای کار حرفه ای چون کامپیوتر، یادداشت ها و کتاب ها پرداخته و گوشی تلفن همراه، کیس کامپیوتر، پاسپورت، تعدادی کتاب، جزو و یادداشت را با خود برده اند. خاطرنشان می سازد؛ "مسعود کردپور"، 37 ساله، روزنامه نگار، فعال حقوق بشر، بنیانگذار بنیاد دموکراسی و حقوق بشر کردستان ایران، عضو NGO دفاع از محیط زیست و دارای مدرک فوق لیسانس جغرافی با سابقه 21 سال تدریس در دبیرستان های بوکان است. وی علاوه بر آن که در سال 78 نیز بازداشت شده بود، اخیرا از سوی دادگاه رسیدگی به تخلفات اداری استان آذربایجان غربی به اتهام تحریک معلمان و مصاحبه با رسانه های داخل و خارج از کشور، به شهرستان تکاب تبعید شده بود. 6/17/2008حمایت از دانشجویان زنجاندانشجویان دانشگاه زنجان در پی اقدام دکتر مددی، معاونت دانشجویی دانشگاه، به ارعاب و قصد تجاوز به یک دانشجوی آن دانشگاه که توسط دانشجویان حین شروع به ارتکاب جرم دستگیر و به نیروی انتظامی تحویل داده شد طوماری برای جمع آوری امضا تهیه کرده اند که در آدرس زیر قرار دارد: http://www.gopetition.com/petitions/hemyat-az-tahason-daneshjoyaan-zanjan.htmlبنابر اخبار رسیده، دولت بجای اقدام مناسب اقدام به محاصره کردن دانشگاه با نیروهای ویژه نموده است. برای دریافت اطلاعات تکمیلی، فیلم و تصاویر مربوط به وبلاگ تحصن دانشجویان زنجان مراجعه نمایید: http://tahasonzanjan.blogfa.com/ Labels: دانشجو 6/07/2008Save Nahid Kalhor http://www.petitiononline.com/FA3NK/petition-sign.html On 31 May 2008, Nahid Kalhor, a 21 year old graduate student of Biology at Qom's Azad University in Iran, got arrested. تومار برای نجات ناهید کلهر را در اینجا امضاء کنید
http://www.petitiononline.com/FA3NK/petition-sign.html 4/26/2008چرا اسپانیا میخواهد ۱۰۰۰ مستراح در ایران بسازد؟ بنا به گزارس خبرنگار ما از مادرید٬ اخیرا نخست وزیر اسپانیا شخصا دستور داده تا هرچه سریعتر هزار مستراح عمومی در ایران ساخته شود. ظاهرا این اقدام نخست وزیر اسپانیا در پی وصیت عمهجانش است که چندی پیش به رحمت ایزدی رفته و وصیت کرده بعد از مرگش هزار توالت عمومی در جمهوری اسلامی ساخته شود. برای اطلاع بیشتر از این موضوع به بخشی از وصیتنامه سیاسی- الهی آن مرحومه توجه فرمایید: « به نام آنکه هستی از اوست» اینجانب مارینا فرزند خوزه دارنده شماره شناسنامه ۲۳۴ موالید صادره از اطراف مادرید در کمال صحت عقلی و روانی وصیت میکنم بعد از مرگم برادرزادهام که نخست وزیر است و تنها وارث من خواهد بود برود متکاهای توی اتاق من را پاره کند و پولهای پنهان شده را بردارد و آن را صرف یک امر خیر کند. این امر خیر چیزی نیست جز حفظ محیط زیست. همانطور که میدانید سی سال است در ایران حکومتی سرِ کار آمده که همواره نسبت به پاکیزگی محیط زیست بی اهمیت بوده و در هر نقطه و هر زمان که بخواهد قضای حاجت کند٬ فورا شلوارش را پایین میکشد و گلاب به رویتان همانجا تِر میزند . حالا کاری ندارد که آن محل میخواهد اقتصاد مملکت باشد٬ صنعت باشد٬ دین و اعتقادات مردم باشد٬ سیاست خارجی و اعتبار بینالمللی باشد٬ و غیره. صاف مینشیند همانجا و کارش را میکند و وقتی هم کارش تمام شد بلند میشود شلوارش را بالا میکشد و میگوید: آخیش٬ راحت شدم! من به تنها وارثام٬ خوزه٬ وصیت میکنم که هرچه پول و دارایی از من بجا ماند را صرف ساخت مستراح در جای جای جمهوری اسلامی بکند تا شاید آن آخوندهای محترم٬ موقع پیچش شکم٬ چشمشان به این مستراحها بخورد و کمتر ایجاد آلودگی کنند و بیش از این محیط زیست را خرابتر ننمایند. من با دلی آرام و قلبی مطمئن از میان شما میروم ولی ترا خدا مستراح سازی یادتان نرود. شاید این عمل خیر باعث شادی روح پرفتوح ما گردد. والسلام علیکم و رحمت الله سینیوریتا مارینا عمهجان نخست وزیر اسپانیا 4/23/2008خاکسترستان( برای ِ مهران ) مهران ِ شاعر ، بسته وبلاگ ِ متيناش گويا ندارد دوست ، ديگر ، سرزميناش ديگر نمیخواهد کند با اهرمن جنگ يا خود نشسته جای ِ ديگر ، در کميناش ! يا خسته گشته ، شايد ، از کردار ِ بیمُزد چون مهدی ِ سهرابی و ، صد همچنيناش بیمُزد ، کردن ، کار ِ دل ، دشوار نَبوَد خواهنده گر باشد نگاری نازنيناش سر ، پاک گر شد ؛ گرزهی ِ عشرت بخسپيد ديگر چه سود ، آخر ، ز يار ِ مهجبيناش ؟ روزی ، دلاور مرد ِ ميدانهای ِ کون بود بلغور ، اينک ، میکشد موش از پسيناش ! من نيز هم ، گهگاه ، بيتی میسُرايم بگذارد ار اين روزگار و ، تيغ ِ کيناش گر صد بهشت ِ جاودان در پام ريزد بيزارم از اهريمن و دين ِ مَبيناش ! از ما ربوده اهرمن ، سرمستی ِ عشق با اين دروغين وعدههای ِ حور ِعيناش ماييم نسل ِ سوخته ؛ خاکسترستان پيچيده در اقصای ِ خاموشی ، طنيناش از آدميّت ، میتواند شد تهی ، مرد گر ديو باشد ديرگاهی همنشيناش ايرانی از ريم ِ دروناش ، بود غافل ناگه برون شد دست ِ ديو از آستيناش ! 861227 و 870103 Labels: شعرگونه 3/03/2008داد خواهيم اين بيداد را.../كاوه كرمانشاهیاز شنیدن خبر لغو حكم اعدام عدنان حسنپور چنان ذوقزده و شادمان میشوم كه برای لحظهای همه چيز را فراموش میكنم. فراموش میكنم آن بسيار كسانی را كه به ناحق محكومند به زيستن در گوشهی زندان يا كه در بازداشتگاه صدور حكمی به يقين ناعادلانه را به انتظار نشستهاند. فراموشم میشود كه در فاصلهی ۱۸۱۷ كيلومتری از شهری كه در آن زندگی میكنم، در زاهدان، چنين حكم غيرمنصفانهای برای يعقوب مهرنهاد هم صادر شده، همميهن بلوچی كه سالهاست او را به واسطهی فعاليتهای NGOیاش دورادور میشناسم. و چه زود به ياد میآورم اينها را و چه كوتاه است عمر ذوقزدگی و شادمانی و فراموشیام. هنوز چند روزی از شنيدن خبر لغو حكم عدنان نگذشته كه خبرگزاریهای برونمرزی و سايتهای اينترنتی خبر محكوميت فرزاد كمانگر (معلم كاميارانی و فعال حقوق بشر) به اعدام را كه طی يك محاكمهی هفت دقيقهای (به همراه دو تن ديگر از فعالان سياسی كُرد به نامهای فرهاد وكيلی و علی حيدريان كه آنها نيز هر كدام به تحمل ۱۰ سال حبس و اعدام محكوم شدهاند) توسط دادگاه انقلاب صادر شده منتشر میكنند. آری باز هم اعدام، نامش هم سنگين است چه رسد به حكمش. هر قدر هم كه به بركت نظام اسلامی و هميشه انقلابی برایمان عادی شده باشد شنيدن و خواندن اخبار صدور و اجرای احكام اعدام و ديدن فيلم و تصاوير و يا حتی اجرای وقيحانهی آن در خيابانها و ميادين شهر (البته پيش از آنكه ممنوع كنند اين مورد اخير را) اما انسان را به حكم انسانيتش سكوت جايز نيست در برابر اينچنين بيداد و حكم به ستاندن حق حيات آدمی به رأی دادگاه هفت دقيقهای! پس اينك اين مائيم كه به حكم انسان بودن و انسان زيستن داد خواهيم اين بيداد را... رنجنامهی فرزاد را كه از وضعيت خود در زندان نگاشته و چندی پيش انتشار بيرونی يافت برای چندمين بار میخوانم و با خوانش هر بارهاش صدای فريادهایش هنگام فرود آمدن مشت و لگد و شلاق بر پيكرش در گوشم میپيچد و مو بر بدم راست میشود. سعی میكنم بنا بر روايات فرزاد تصاويری از آنچه را كه بر او گذشته در ذهنم شبيهسازی كنم اما دشوار است به تصوير كشيدن اوج قساوت و شقاوت مشتی انساننما كه چنين ددمنشانه بر انسانيت میتازند و در آزردن جسم و روان فرزاد گوی سبقت را از يكديگر میربايند. تهران از كرماشان و كرماشان از سنندج... مرحبا به اين همه پايداری و استقامتت ای بزرگمرد كه آميختی آن را با حس جسارت آنگاه كه حكم مرگت را پيش رويت گذاردند و به جای امضای آن سرود جاودانگی سر دادی و داغ شكستن و سر نهادن به رأی دادگاهی بدون هرگونه وجاهت قانونی را بر دلشان نشاندی. و اينك اين مائيم كه همصدا با تو سرود آزادگی سر میدهيم و داد خواهيم اين بیداد را... شنيدهام به گاه ملاقات با مادر شرم داشتهای از رودررويی با او چرا كه خود را لايق به ديدار با دايه خانمت نديدهای در آن وضعيت! شرم را نشستن بر آن سيمای زيبايت نارواست كاك فرزاد كه شرم نه شايستهی تو كه سزاوار آنانیست كه ماههاست به ستم در بندت كردهاند و به شكنجه و تحقير آزردهاند تن و روانت را. راستی آن جسم و جانت، آن بير و باورت از جنس چيست ای برادر كه نه شكنجههای فيزيكی و نه فشارهای روانی و نه حتی حكم مرگت را توان آن نبود تا به زانويت درآورند و در هم شكنند آن اراده و ايمان را؟! به جای نوشتن توبهنامه قلم در دست میگيری و برای شاگردانت مینويسی و اينبار نيز نه از خود كه برای آنان میگويی و ای خوشا به حال آن دانشآموزانی كه در مكتب چون تو آموزگاری خواندن و نوشتن را فرا گرفتند و الفبای آزاد زيستن را مشق كردند. و مگر نه اينكه معلم هميشه نزد ما نماد ايثار است و از خود گذشتگی، سمبل آگاهی است و عدالت. پس اينك اين مائيم آموختگان در مكتب آموزگارانی چون تو كه عدالت را فرياد میزنيم و داد خواهيم اين بيداد را... اميد دارم كه اين حكم ناعادلانه در پی اعتراضات مدنی و كوششهای حقوق بشری لغو خواهد شد... پس همه با هم برای لغو حكم اعدام فرزاد و يعقوب و ... برگرفته از سایت آژانس خبری کوروش 2/29/2008برای تو و به یاد توای آزادی از تو می نویسم و برای تو می نویسم که در کشور من چه غریبی ای آزادی با من باش و برای من باش که من در کشور خود چه غریبم برای آزادی و رهایی دوستانم و تقدیم به آنها که آزادانه می اندیشند بی پنجره محروم از فکر گلم بی پرده در اسارت بند قفسم بر اندیشه ام تکیه زده ام در رویای پرواز دستی گر نرنجاندم خواب گهواره فرسوده افکار تا بیکران وحشت روزگار می بردم باز |
وبلاگ اعضاءاعضا هم بسته
|